زخم عشق
دیشب با خدا
دیشب با
خدا
دعوام شد..... با هم قهر کردیم.....
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.... رفتم گوشه ای نشستم....
چند قطره اشک ریختم.... و خوابم برد.....
صبح که بیدار شدم، مادرم گفت
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:3 توسط ;)f&$ |
دلم برای آن روز هایی تنگ شده است که کسی را دوست نداشتم چه خوب بود آن روزهای بیخیالی ...
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
پیوندها
راز عشق
سکوت بی انتها
حسرت
سکوت
عشق یعنی این.....
عاشقانه ها...
BLOGFA.COM